مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

323

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هفتصد و پانزدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آنگاه زريق ، رغيف مسين بسوى او بينداخت . على مصرى خود را بيك سوى كشيد . رغيف بديگى كه پر از گوشت پخته بود ، برآمد . ديگ بشكست و چربى او بدوش قاضى كه از آنجا ميگذشت ، برسيد . قاضى گفت : كدام شقى با من اين كار كرد ؟ مردمان گفتند : ايها القاضى ، شايد كودك خردسال سنگ انداخته ، بر ديگ آمده ؟ پس از آن نگاه كردند . رغيف مسين بديدند . درحال ، رو بزريق كردند و به او گفتند : اى زريق ، از خدا بترس و اين هميان فرود آور . زريق جواب داد : انشاء اللّه فرود آورم . و اما على مصرى بنزد ياران شد و از هميان بازپرسيدند . حكايت بر ايشان فروخواند و جامه‌هاى خود بركند و جامهء بازرگانى پوشيده ، بيرون آمد . بمارگيرى ملاقات كرد كه او را انبانى بود و در آن انبان ، دو كلاغ بود و جلبندى داشت كه متاع‌هاى او در آن بود . على مصرى به او گفت : قصد من اينست كه فرزندان من كلاغ‌هاى تو تفرج كنند و من احسانى با تو بكنم . پس او را به خانه آورده ، طعام بنگ آميخته بر وى داده ، بيخودش كرده ، جامهء او را بپوشيد و بسوى زريق سماك رفت . چون بدكان او برسيد ، ناى برزد . زريق به او گفت : خدا بدهد . آنگاه كلاغها از انبان بدرآورد و در پيش زريق بيانداخت . از قضا زريق از كلاغ ميترسيد . چون كلاغ بديد ، بدرون دكان بگريخت . على مصرى ، كلاغ گرفته ، در انبان نهاد و دست بهميان برد . آواز جرس‌ها و حلقه‌ها بلند گشت . زريق به او گفت : پيوسته همىخواهى كه با من حيلت كنى و خويشتن را هر دفعه به صورتى ديگر همىآورى . آنگاه زريق ، رغيف مسين بسوى او انداخت . از قضا يكى سپاهى با خادمك خود از آنجا درمىگذشت . رغيف بخادم او برآمد . خادم را سر بشكست . سپاهى گفت : اين سنگ كه انداخت ؟ مردمان گفتند : اين سنگ از سقف فرود آمد . چون سپاهى برفت ، مردمان نگاه كرده ، رغيف مسين